مرا وعده باران دادند
« والعصر ان الانسان لفی خسر » و داستان ادامه دارد پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم چون زمستان و خزان از پی هم می ایند من چگونه به بهاران تو عادت بکنم ؟ بادبان می کشم و موج خطر در پیش است باید ای عشق به طوفان تو عادت بکنم ساده تر نیست در آغوش عطش جان بدهم ؟ تا به سرچشمه سوزان تو عادت بکنم ای دل غمزده دیری است که عادت دارم به سخن های پریشان تو عادت بکنم آرام و صبور و بی صدا ماهی ها - دلتنگ حصار تنگ ها ماهی ها - با خاطره مبهم دریا دل خوش - در جاری اشک خود رها ماهی ها - ی دوستی می گفت چرا اینقدر شعر اینجا کار میکنی؟ اونم شعر عاشقانه ! بهش گفتم دلم می خواد آقای فرهادی عزیز خنده جانانه ای که به من ایرانی هدیه دادید فراموش ناشدنی است ... قلمی که از دلش می نویسه می خواد این پست رو از دلش بنویسه از دلی که حالش خوش شده بعد از مدت هایی که با شنیدن نام ایران افسرده و پژمرده می شد و شرنگی تلخ از جنس یأس رو سر می کشید و گویا مست می شد ، نه مستی از جنس لذت بل مستی که در آن فراموشی و عزلت بود ایرانی که برای او جز محنت به بار نداشت ، ایرانی که هر لحظه اش تلخی از غم ایرانی چاشنی مزه اش بود ... ایرانی که با بزرگان فرهنگیش بی مهری می کنند ... ذهنم یارای قلم زدن در این باب را ندارد ، کوتاه می کنم که شنیدن نام ایران مدت هاست برایم جز افسوس و افسوس تداعی نمی کند حالا از شنیدن نام ایران بعد از مدت ها و مدت ها تپشی هیجان آلود را در دلم یافتم واقعیتی را گفتم از دل یک ایرانی - صفورا - و صفورا از این پیروزی شما خوش حال است و صمیمانه ترین تبریک ها را نثارتان می کند ... کلمات گاهی کم می آورند در عرصه معنا ، و من تنها « تبریک » را می توانم از احساسم برای شما حکایت کنم ... حالا بگذار هیچ رئیسی به روی خود نیاورد که شما موفق شدید . چقدر دل آدم می سوزه وقتی میبینه کسانی در این لحظه های اوج به دنبال مچ می گردند ... نوشتن برام کمی سنگین شده و ی حس عجیبی تو دلمه بابت نوشته هایی که اینجاست بارها متن رو بازبینی کردم و دوباره و سه باره جمله ها رو ویرایش اما راضی نمی شم تصمیم میگیرم حذف کنم اما صفورا بهم میگه که این راهش نیست گفتم صفورا بذار این وبلاگ رو حذف کنم و برم توی بی آدرسی ها گم کنم خودمو مثل اونایی که بی خبر اسباب کشی می کنن و هیچ نشونی به کسی نمیدن و میرن و از خاطرها هم محو می شن اما ... اما ، اما انگار دل خودم هم به این وبلاگ بسته شده خاطره های مطلب های این ورق های ورق ورق برام عزیزه - خوب و بدش رو دوست دارم - ی وقت سر در این خونه نوشتم « قلم من برای دلم می نویسد نه هیچ کس » اما کلمه ها حقیقتی هستند که اعتبار میشن و حالا اینجا می نویسم : قلم من از دلم می نویسد اما نه همه را و « همه » رسوایی من است در برهه بی زمان و مکان که نوشتنش با من نیست به عهده قلم هایی مکرم است این روزها خدا برام ی رنگ خاصی گرفته در فکرشم ، در فکرمه ، دلم باهاشه ، ی جورایی انگار الان فقط بهش اعتقاد دارم و به خاطر این اعتقاد دوستش دارم و فقط همین هوای عاشقانه ای ازش منو مست نمی کنه ... این روز ها خدا رو در شلوغی های زندگی حس می کنم و حس می کنم و لمس می کنم این روز ها غریبند - هم حال و هوایش هم هوایش - این روز ها الوان است و بوقلمون - هنوز نمی دانم زیبایند یا زشت ، نقطه عطفی در اعماق جانم مرا قانع می کنند که روزهای سرنوشت ساز و شخصیت سازی که طی می کنی مبارکند ! مبارکند ! خدا کند که حرف همیشگی است ، صفورا کند که این روزها مبارک شوند حالا نه از آن های ها خبری است و نه از آن هوی ها ، آنچه مانده های و هوی سردرگمی است زمزمه های شیطان را تاب می آورم که با ندایی زهر آلود گوشم را می خراشند . از جنس یأس و ناامیدی اند با طعم زهر ، با رنگ اشک با نگاهی تب آلود به فراموشی توکل می سپارمشان اما این دل بهانه گیر و بهانه جو است ، نه صبح می شناسد نه شب ، مثل همیشه بی قرار است و به او بارها فهمانده ام که درد تو را می شناسم اما درمانی نمی شناسم ... یاد لحظه هایی چند مانند یک طوفان مهیب بر صحرای دلم می تازد و زخم می زند و تنها روحی خسته دل باقی می ماند که رمق بریده اشک می ریزد و من سر بلند خواهم داشت بر روی تنی که زخمی و خمیده است به گرد کعبه می گردی پریشان که وی خود را در انجا کرده پنهان اگر در کعبه می گردد نمایان پس بگرد تا بگردیم در اینجا باده می نوشی در آنجا خرقه می پوشی چرا بیهوده می کوشی در اینجا مردم آزاری در آنجا از گنه عاری نمی دانم چه پنداری در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری تو آنجا در پی یاری چه پنداری ؟ کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟ چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند به دنبال چه می گردی که حیرانی؟ خرد گم کرده ای شاید نمی دانی ! همای از جان خود سیری که خاموشی نمی گیری لبت را چون لبان فرخی دوزند تو را در آتش اندیشه ات سوزند هزاران فتنه انگیزند تو را بر سر در میخانه آویزند از یار تا دیار افشانده قاصدک عطری ز نو بهار اما برکنار کلاغان به قار قار سوسن نماند و بر لاله نیز کی بماند این داغ روزگار شعری از ی دوست : «این هوایت قصد رفتن ندارد...؟ خسته شدم بس که دلم را هوایی تو کرد » شاید بشه اسمشو جوابیه گذاشت : هوایش قصد رفتن ندارد و من خسته از این غربت حال و هوا راستی خسته نمی شوم؟ - شعر - ی زمانی اون موقع ها که قلم تازه تو دستم می چرخید شروعش کردم ولی ترجیح دادم با همین جمله بندی های دستور زبانی ادامه بدم - نثر - شد ارایش قلمم با اینکه از شعر لذت میبرم ولی هیچ میلی برای شعر گفتن ندارم ، این چند کلمه رو هم اگه به حساب شعر بذارید رقص کلمه هاست از هیجان حسی که داشتم پیامبری که همیشه من رو مسحور کرده ، عیسی بوده شخصیت آرووم و صبورش همراه با همه عظمت خداوارش با تقدس و مهرش ، قدرت و جلال در عین خضوع و مردمی بودنش ، مهر و لطفش - مهر و لطفش - مهر و لطفش منو به او جذب میکنه در وجود این نازنین تجلی صفات لطیف و رحیم خدا اوج گرفته نوازش فقرا و گنه کارا ، موج موج عاطفه و احساس - همه و همه مثل یک نیروی عظیم که ازش امکان روی گردانی نیست منو به خودش جذب میکنه نمیدونم از کدوم کلمه استفاده کنم تا بتونم حسم رو به عیسای مسیح بیان کنم شاید این جمله : اسمش که میاد - عیسی - حس میکنم نیروی حیات رو به قلب مرده م سرازیر میکنه حس میکنم در مقابل اون عظمت خداوار میتونم با تمام بار گناهانم سر خم نکنم و ازش تمنای عشق داشته باشم و حسم اینه که اون منو همینطور پذیراست حس می کنم او منو به بشر بودنم می پذیره و به من به دیده لطف نگاه میکنه این جمله رو به پای ناسپاسی یا ... نذارید اما در کنار مسیح خجلت و سرافکندگی نیست ( با گستاخی و جسارت اشتباه نشه ) حسی که حتی با خدا هم من کمتر به دستش اوردم از خدا همیشه ی ترس کوچیک و بیشتر ی شرم زیاد هست اگر چه عیسی بنده اوست و ذره ای از تجلی او ولی در کنار خدا نمیشه گستاخ بود چرا این حسی که ازش حرف زدم رو من یا حتی ما با پیامبر خودمون و امامان نداریم ؟ مخصوصا من همیشه با شخصیت فاطمه احساس نا راحتی دارم این حس در مقابل محمد خیلی سبک تره همینطور با حسین و ... وقتی به تک تکشون فکر میکنم تمام دلم پر میشه از جذبه و محبت اما با همه احترام و محبتی که در دلم به این انسان های والا حس میکنم ولی یک حایلی بین خودم و اون ها میبینم و این ریشه در نوع آموزش و درونی سازی این مفاهیم برای ما داره همیشه به زن ها گفتند که دل زهرا از دست شما و کارهاتون خونه ! همیشه گفتند که جواب علی رو می خواید چی بدید؟ همیشه گفتند که می خواید به امام زمانتون چ پاسخی بدید؟ من نمیخوام یک توجیه برای اشتباهاتم پیدا کنم من قبول دارم که این عزیزان از اشتباهات ماها راضی نیستند اما قبول ندارم که زهرای مرضیه با چند تا خطای کودکانه من از من روش رو برمیگردونه نمیتونم در گستره روح و روان امامم تصور کنم که از من خاطری منفی به دل داشته باشه یک مادر و پدر به خطاهای بچه کوچکشون چطور نگاه میکنند ؟ با بخشش و عطوفت به خاطر وسعت صدرشون حالا من در قیاسی که میکنم چطور نتونم این عطوفت و تقامض رو نادیده بگیرم و دل دریا گون این عزیزا رو که منتهی به لایتناهی رحم خداست با دل کوچیک و محدود خودم مقایسه کنم و بگم که از دست من دلش پر درده؟ برای این ذهنیت منفیه که ما از چشمه ای که میشه در اون سیاهی های روح و روان رو شست و به فراموشی سپرد محروم شدیم از گنجینه هایی غافل شدیم که عیسی وار به همه ضعف بندگان رحم میارند بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید که پاسخ ایینه سنگ نیست سوگند می برم به مرام پرندگان در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست در کارگاه رنگ رزان دیار ما رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست تنها یکی به قله تاریخ میرسد هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست 1- این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی 2- خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت گر به همه عمر خویش با تو بر ارم دمی حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت هر که هوایی نپخت یا به هوایی نسوخت آخر عمر از جهان چون برود خام رفت همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت در هوایت بی قرارم روز و شب راست میگن کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا اره هر روز ملت اسلام در حال کشتن حسین هستند و البته در همه سرزمین ها اینجووره از اون ده کوره بگیر تا پایتخت ها من نمیدونم چرا همه ملت هم خودشون رو حسینی میدونن و چنان با اخلاص میکوبند به سینه و طبل و داد میزنند پشت این بلندگوها اما افسوس و دریغ .... این همه عزاداری بی حاصل ... من خودم رو میگم اسم حسین که میاد محاله اشک تو چشام جمع نشه اما هر روز حسین رو در خیمش تنها میذارم و میرم افسوس بر ما امروز داشتم به مردم نگاه میکردم ، هر کسی ی جوری اینور و اونور در تکاپو بچه یک ماهه رو لباس سقایی تنش کردن و پیرمرد 80 ساله سیاه به تن خادمی میکنه اول از خودم و بعد از مردم حالم به هم خورد هر سال عزاداری ها رنگارنگ تر و داغ تر جوری که جیز همه دراومده و بعد هر سال فقط بر حماقت و ظلم پذیری ، بر بی دینی و نامردی همه - همه - اضافه میشه شاهد میخواید؟ جامعه ما بی چیز ترین جامعه دنیاست ظلم پذیری ، حماقت ، دین فروشی به نرخ ارزون و نه حتی گرونش ، ظالم بودن ، دنیا پرستی ، خودخواهی ، بگم که تمومی نداره ، همه در جنس مردم ما جور جوده ای داد از این عزاداری های بی حاصل بچه روی یک لایه پارچه نازک روی زمین خوابش برده بود یعنی چقدر ب این بچه مخدر زدن که تو این سرما به این راحتی خوابیده و در حال دیدن رویای دیوه زن کنارش نشسته بود و چادر رو کشیده بود تو صورتش از کنارشون که رد شدم با ضجه و التماس هنرمندانه ای گفت : تو را به ابالفضل تمام دلم شد نفرت از شنیدن نام ابالفضل از زبون این زن تو دلم گفتم ابالفضل کمرتو بشکنه تا ابالفضل بود که بچه ها روی پر قو هم ننشستند اون ها فقط در آغوش گرم پدر و عمو بودند هستی شناسی من مقدار خیلی زیادیش با فلسفه گره خورد همیشه لذت زیادی از فلسفه بردم و خوشحال هستم که با فلسفه اشنا شدم ولی بعد از فلسفه نوبت به عرفان میرسه - در مفهوم عام کلمه ، و الا ما کجا و ... - خیلی ها هستند که اصلا با فلسفه راهی ندارند و فلسفه رو تکفیر می کنند و یا بالعکس اما به نظر من : تا خدا رو به عنوان وجود نشناسی ، نمیتونی او رو محبوب خودت بدونی این روزها ی بیت شعر تو ذهنم هی طنین میندازه . خواستم بنویسم اما این توضیح بالا رو لازم دیدم . ... این فلسفه را بهل که بی شه پر عشق اشراق جمیل روی او نتوان دید رها کردم خودمو تو آغوش سرد صندلی ، سرم رو تکیه دادم به پشت و چشم هام رو بستم خیسی بارون رو روی چتر توی دست هام حس میکردم - خیس و سرد بود - صدای ماشین ها و هم همه ی ادم ها هم نوا شده بود با آهنگ باروون بقیه هم سفر ها هم از راه رسیدن و راه افتادیم صداش فریاد میزد ک معتاده - گله داشت و شروع کرد ب چرند بافی ، سر تیر رو هم ب طرف احمدی نژاد گرفته بود - مخاطبش همه ی ما بودیم اما کسی جوابی بهش نمی داد راننده گاهی ی چیزایی می گفت ولی بیشتر ترجیح می داد سکوت کنه راننده رادیو رو روشن کرد نوایی ملکوتی قرائت قران پرواز داد ذهنم رو همه ی ذهنم رو متوجه و متمرکز کردم ب این ارامش ابدی خدا داشت با هام حرف می زد چقدر ب دل می نشست چه نوازشی داد ب ذهنم چه صفایی داد ب روحم چند وقت بود نوای قران نشنیده بودم ؟ انقدر درگیر زندگی رقت بار دنیام که وا موندم از قافله خدا - اگر چه فکرم با این قافله است- ب چشم هام نگاه کرد قد من ازش بلند تر بود - خجالت میکشیدم از این بابت - ی وقتی من از اون کوتاه تر بودم و اون معلم من بود حالا برای ی برهه همکار بودیم و ی جورایی دوست هستیم از اینکه در جایگاهی بالاتر از معلمم بهش نگاه می کردم حس خوبی نداشتم ، کاش ی نیمکتی بود با هم می نشستیم به چشم هام نگاه کرد گفت : دلم می خواد همون صفورای من باشی ، صفورایی که می شناختم ، نه صفورایی ک الان هستی نگاهم رو انداختم پایین ، حتی الان هم گستاخی رو در برابر معلم تاب نمیارم جوابی براش نداشتم ، اما دلم بهش جواب میداد : صفورای تو دیگه وجودی نداره دلم براش کمی سوخت ، نمی دونست چقدر این تغییرات عمق داره اما اون هنوز هم همون معلم من بود هیچ تغییری نکرده بود جز اینکه چشم هاش رو لیزیک کرده بود و عینک نداشت - این زخمه های تار داره زخم میزنه ب دلم هر لحظه بیشتر و عمیق تر و نوازش میده روحم رو - تکثیر بهتره یا توحید؟ یکی تکثیر بشه بهتره یا همه رو در یکی دیدن ؟ - ب چشمک زن اسمون نگاه کردم و دلم لرزید از عظمت این نورهای کوچک - تو وبلاگی خوندم برگ ریزان روح یعنی چه ؟ - یعنی چه ؟ - - چ افکار مشوشی ، کو آرامش و تمرکز ؟ - دهنم طعم خنک خمیر دندون میده و روحم طعم هزار طعم نااروومی و حیرت - چند تای دیگش رو دوباره نویسی کردم و حذف کردم ... ... یا الله ! - چند روزه نمازها قضا شده - وای بر من و دلم - ب گناه پناه برده ام ؟ - چ بار معنایی کلمات رنگ باخت و رنگ داد - چ اعتبارات این روزها بی اعتبار شدن - - برای خودم کادو هم خریدم ، اما دلم غصه دار تر ازاین حرف هاست صفورا میوه ی ممنوعه چیدی ؟!؟؟؟؟ میگن خدا با دست های خودش خاک ادم رو تبرک کرد و ورزش داد حالا این میتونه نماد و استعاره از چی باشه - نمیدونم ، اصلا تو این لحظه برام مهم نیست - اما خدا اشک ریخت و با اون اشک ها بود ک خاک شد گل اشک های خدا قطره قطره بی وقفه بر گونه اش جاری بود و می چکید بر دستانش خدا اشک می ریخت بر حماقت ادم ها خدا اشک می ریخت بر وقاحت ادم ها خدا اشک می ریخت بر بی چارگی ادم ها خدا اشک می ریخت بر اختیار ادم ها خدا اشک می ریخت بر گناه ادم ها خدا اشک می ریخت بر درد ادم ها اشک خدا می امد بر ناسپاسی ادم ها اشک خدا می امد بر تنهایی ادم ها اشک خدا روان بود بر جنایت های ادم اشک های خدا روان بود بر پلشتی ادم ها اشک های خدا تمامی نداشت برای دل ادم ها خدا به هق هق افتاد ، دست هاش گلی بود و داشت ی تیکه گل رو ورز میداد با چشم های خیس و قرمز گل رو تو دست هاش گرفت و شروع کرد ب شکل دادن ، برای این موجود چشم ساخت ، و دید در اون چشم ها دریای بی کران جنایت ، درد ، رنج ، سیاهی و اشک را گوش ساخت و شنید از شیپور های جنگ ، قهقهه های مستانه ، ناله ها و ضجه ها دست ساخت و لمس کرد خشونت زندگی را پا ساخت و دوید در پهنه بیابان بی بر و بار انسانیت خدا می ساخت و اشک می ریخت می خواست برایش دل بسازد - وای - نمی دانست چ گونه این دل پر زخم و جریحه چاک چاک را در دستانش نگه دارد و در میان این سینه کوچک قرارش دهد تا قرار بگیرد خدا نالید و گریه کرد بر دل ادم ها دلش بی تاب بود برای ادم ، بی تابی می کرد و با دقت جزء ب جزء می ساخت ب این موجود نگاه کرد ، براندازش کرد از سر تا به پا - زیبا و بی نقص - شاهکار بود جرقه های مهر و عشق در دل خدا زده شد و لبخند زد ب روی ادم و چ جان افزا بود این لبخند ادم در میان دستان خدا جان گرفت و چشم گشود ادم ب چشم های خدا نگاه کرد و لبخند زد ، ادم مسحور عظمت و عشق خدا شده بود اما کمی منگ بود در میان چشم های این موجود و این وجود ناب ترین عاشقانه ها می رقصید خدا ب موجود دوست داشتنی و ناچیزی ک ساخته بود نگاه می کرد و او را دوست داشت لب های خدا پیشانی انسان را بوسید ادم خود را در اغوش خدا انداخت و ارام گرفت و خوابش برد و خدا او را بر عرش خوابانید و ب او عاشقانه می نگریست ادم بیدار شد و با شیطنت چشم چرخاند در پی بهشت و حوا و خدا با رقت ب موجودی نگاه میکرد ک پشت ب او کرده بود و سر به بهشت گذارده بود دلش برایش سوخت ، ادم خود انتخاب کرده بود ادم نمیدانست ب چ ورطه ای وارد می شود و خدا می دانست ادم رفت با حوا در بهشت و خدا گریه می کرد به آسمون نگاه کردم چه پهنه ای! چه مسحور کننده است این لایتناهی متناهی هر ستاره عالمی عظیم هر عظمتی کوچک در برابر عظمتی دیگر ذهنم همیشه در برابر ارقام نجومی بی تاب میشه متوجه خودم شدم که چه قدر کوچکم من در این هستی چه ذره ی بی جرمی اما همین ذره ی بی جرم در پهنه ی هستی به عظمت کهکشان ها غم داره تو دلش این لحظه غمی که میدونم چند سال دیگه فراموش شده است اما الان و این لحظه بی تابم کرده به وسعت دلم فکر کردم که خالق این عظمت رو در خودش جا داده چقدر این فکر آرامش دهنده بود اما باز هم غم داشتم ب خالقی فکر می کردم که آدم ها رو در زمین رها کرده بود تا ببینه هر کدوم چند مرده حلاجند؟! بااین فکر ها بود که راهم رو اون روز شروع کردم و با غمی سنگین تر از قبل برگشتم از این راه من امام رو به خاطر عرفانش دوست دارم ... (حذف شد) زیر غزل نوشته : انا لله و انا الیه راجعون ، این صفحه فقط ده ساعت مانده به پیوستن روح مقدس حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی به دست این حقیر « قلم شکسته » تحریر شد در آخرین ساعات عمر امام چه حال و هوایی داشته که این قدر زیبا از دلش غزل گفته زمانی ک حتی توان نوشتن هم نداشته ... و این هم غزل : غم مخور ایام هجران رو به پایان می رود این خماری از سر ما می گساران می رود پرده را از روی ماه خویش بالا می زند غمزه را سر می دهد ، غم از دل و جان می رود بلبل اندر شاخسار گل هویدا می شود زاغ با صد شرمساری از گلستان می رود محفل از نور رخ او نور افشان می شود هر چه غیر از ذکر یار از یاد یاران می رود ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند پرده از رخسار آن سرو خرامان می رود وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد روز وصلش می رسد ایام هجران می رود چقدر برای من تسکین بود این شعر در این برهه از تاریخم _ مغزم درد دارد ، فکر که می کنم دردش بیشتر میشود ، احساس می کنم یک گردوی گرد است که گردیش محصور درد شده است . روانم زخمی است ، جریحه دارد از زندگی . روحم حالش خراب است ، انفلوآنزا گرفته و تمام بدنش خسته است . جسمم یاری نمی دهد ، تا فکر میکنم اشک امان نمی دهد کار دیگری بکنم _ وضعیت شما اورژانسی است باید استراحت کنید _ تا کی ؟ _ تا بهبودی کامل تعطیل کردم زندگی را و خزیدم به کنج اتاقم ، معلمی که اول مهر سر کلاس نرفت کنکوری که کتاب هایش را بست و بست به روی خود در را و به روی دیگران در را به استراحت نیاز دارم به تجدید قوا که شارژ خالی کرده ام و در آستانه خاموشی قرار دارم از ماشین پیاده شدم ، خیابون شلوغ و چراغ های پر هیاهوی شب دور و برم آواز می خوندن سردرد داشتم مسیر بعدی کوتاه بود ، زدم به دلش تو شلوغی های خرید رفتم تا میدون سر ایستگاه تاکسی مغزم پی تاکسی ها بود اما دلم سفت پاها رو چسبیده بود خیلی خسته بودم - خیلی اما احساس می کردم پاهام نیاز به راه رفتن داره این خیابون برای پیاده روی همیشه وسوسه انگیزه ، خیابون خلوتیه - البته پیاده رو های خلوتی داره علیرغم ترافیک همیشگی مسیرش - و میشه بی دغدغه برخورد به ی آشنا راحت رفت به عالم معنا و از ماده کند بی خیال به خستگی های تنم ، رفتم سراغ خستگی های ذهنم و دلم و روحم چه امروز دلم سوخت دوباره . با وجود اینکه چند سری گریه کرده بودم ولی بازم هوای حوصله ابری و هوای چشم ها طوفانی بود . نیمه تاریکی محیط فرصت خوبی بود تا فکر کنم ، با خدا حرف بزنم و اشک چشم هام بیاد پایین ، حتی گاهی با لبها و زبونم براش درد دل کردم و موقع گریه صدام رو اررووم آروووم به عرشش رسوندم . امروز برای دومین بار در تاریخ صفورا از غرورم گذشتم و به خاطر تسلی و شرکت در غم دلم بی توجه به چشم های بقیه اشک ریختم توی قطار سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و به نرمی ی نسیم اشک هام رو راهی جوی کوچکی کردم که تو دشت صورتم راه پیدا کرده بود و چه روون میرفت مثل یکی از این جوی های فصل بهار و چه همسفر های خوبی داشتم که هیچ به روی خودشون نیوردن و نپرسیدن و گذاشتن در خلوت خودم بمونم این صحنه با تفاوت هایی سال ها قبل تکرار شده بود اتوبوس انقلاب امیر آباد ، پشت کردم به قسمت مردها و تکیه دادم به دسته آخرین صندلی دو نفره اتوبوس و رها کردم این سیل دمادم رو ، چه گریه ای کردم اون روز . همه ی مسیر پرترافیک اون ساعت رو اشک ریختم و وقتی رسیدم خوابگاه بازم اشک ریختم تا خوابم برد و این بار هم چه همسفرهای خوبی داشتم که هیچ مزاحم این ورطه ی تاریخ من نشدند و این دو هر دو دل شکستگی داشت - نه دل شکستگی نداشت - دلم شکست و سوخت با هم و چه تسلیم این فضا خواستنی و سنگین می زند تسلیم به قضا و سنگینی قدر وقتی سرت رو جلوی حرف و خواست خدا خم می کنی و تو دلت راضی نیستی به این قضا و قدر و تحمل می کنی این درد رو حس عجیبی داره از خواستن و نخواستن و این شکستگی دل از اون حس سرچشمه گرفته تاب عتاب یار پ 1 : ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو پ 2 : یا سیدی و مولای ! لئن ترکتنی ناطقا لأضجن الیک بین اهلها ضجیج الاملین و لأصرخن الیک صراخ المستصرخین و لأبکین علیک بکاءالفاقدین پ 3 : الهی و ربی من لی غیرک اسئله کشف ضری و النظر فی امری؟! آخرین باری که با هم حرف زده بودیم ، حدود چهار سال پیش بود ، پاییز 85 - سال دفاعیه ارشد - آخرین صحبت ها پر از صمیمیت و قول و قرار بود و قرار شد یکی دو روز بعدش باهام تماس بگیره دو روز شد چند روز و خبری از ازش نبود چند بار بهش زنگ زدم؟ اغراق کنم باید بگم هزار بار ولی بی اغراق صد بار رو باید بهش زنگ زده باشم جواب نمی داد خیلی نگران بودم ، اصلا سابقه نداشت زنگ زدم سید گفتم برو ببین چی شده چرا جواب تلفنش رو نمیده سید رفته بود و زنگ زد که چیزیش نیست یعنی سالمه چند باری بازم زنگ زدم و باز جواب نداد دیگه زنگ نزدم و اون هم تماسی با من نداشت چه حسی رو تجربه کردم ! این برخورد از طرف یکی از صمیمی ترین ها - طعم توهین بدی می داد - خیلی ناجور بهم برخورده بود ، ولی بیشتر منگم کرده بود این کارش تا چند وقتی منگ و مبهوت بودم و بعد با پایان نامه به فراموشی سپردم اما این ماجرا فراموش نشد ، چیزی که فراموش شد او بود نه ماجرا یعنی از زندگی من بیرون رفت ولی از ذهنم نمی رفت چند وقت یک بار با یاد لحظه ها و خاطره های قشنگ و فراموش نشدنی مون دلم میسوخت ، جوری که بوی سوختگیش تا ملکوت روحم می رفت و بی اختیار چشم ها ، رطوبت شیشه ی چشم ها رو می گرفت ، اون موقع می شد روی شیشه ی چشم هام خاطره نوشت هیچ نمی شد بخشیدش دل شکستگی کم کم رنگ عوض کرد و شد کینه کینه ای که هر چی بیشتر شیرینی خاطره ها تو ذهنم تداعی می شد ، عطر تلخ تری به خودش می گرفت کافی بود ی فرصت برای مرور و یاد گذشته و آدم هاش پیش بیاد تا این ماجرا ی دود و دم حسابی راه بندازه آخه اون از آدم های درجه اول زندگی من به حساب می اومد ، اونی که من رو آبجی خطاب می کرد و من هم واقعا دوستش داشتم امسال ماه رمضون آخرای ماه که شد دیدم دلم بار گرفته از این ماجرا و هر روز و سالی که بهش می گذره این کینه بیشتر ریشه می زنه تو قلبم رفتم سراغ دفترچه تلفن قدیمی و شمارش رو پیدا کردم می خواستم بهش فقط اس ام اس بزنم و حرف دلم رو بهش بزنم و سبک کنم خودم رو می خواستم بدونه تو دلم چی گذشته و می گذره و همین برام بس بود چون از دل اون خبر دار بودم چند تا اس ام اس که رد و بدل شد و من رو شناخت ، داشتم براش ی اس ام اس بلند بالای تلخ و گزنده می نوشتم که اس ام اس اون رسید و من قبل از فرستادن اول پاکت پیغام اون رو باز کردم توش نوشته بود : الهی من قربون تو آبجی با معرفتم برم آنقدر توی این نوشته حس مهر جا به جا کرده بود که دلم نیومد براش نوشته های خودم رو بفرستم چند تا متن دیگه رد و بدل شد که چرا جواب تلفن من رو ندادی و اون که چرا با من تماس نداشتی دیگه من ازت شماره ای نداشتم ... اما من دلخور شدم ازش که چه زد زیر همه چی ... و ... زنگ زد فردا - با چه انرژی ، هنوز هم همون خنده های کودکانه و دوست داشتنی چاشنی حرف زدنش بود بهش گله کردم و دلم به همین راحتی خالی شد حتی پی دلخوری دیشب رو هم نگرفتم چه سبک بال از رمضون اومدم بیرون بخشش چه لطفی داره - به پشتوانه همه ی اون خنده هایی که چشم تو چشم هم داشتیم و همه ی گریه هایی که چشم تو چشم هم داشتیم این کار اون رو بخشیدم و اون هم چیزی نگفت اما مثل همیشه با ی جمله دل من رو جلا داد : : آبجی به خدا خیلی دوستت دارم آخ صفورا با این دلت ! پنجره ها باز شده بود هم پنجره های قلب او هم پنجره های لطف او رفت جلوی پنجره اش و کمی خیره شد ب زمین یاد اورد از گناهانی ک در همین محضر با وقاحت انجام داده بود یادش اورد از توبه های شکسته شرمنده شد دلش بیشتر سوخت شکستگی دلش دردناک تر شد ذره های مایع اشک به هم پیچیدند و غلتیدند از سرسره ی چشم های سیاهش یک مروارید بی رنگ سرید روی گونه اش چشم چپ آغازید چشم راست هم هم آهنگش شد و دو قطره اشک به نوبت از برجستگی گونه رها شد در فضای تناهی پایین تر از چانه جاذبه محبت بسیار قوی تر از نیروی شرمندگی هیاهو کرد به او نگاه کرد و با چشم هایش نالید عشق را لایق نبودم یا عشق لایقم نبود ؟ در این مقام ، سلوکم تا به کی؟ مَقامی که میدانم در آن مُقامی نخواهد بود من جستجو را مدت هاست تاب نیاورده به لقایش بخشیدم ولی به جستجوی من اند در جستجوی جسم ، در جستجوی رنگ ، در جستجوی نام ، در جستجوی ننگ در جستجوی من اند ولی من این همه ، هیچ نیستم استخوان هایش سوخت چشم هایش تلاقی داشت با آن نهایت بی انتها قلبش تپید معنا رسید - مرا دوست داری؟ دانستم که جز تو حقیقتی نیست ، تو که می دانی مدت هاست عالم را اعتبار کردم در مقابل اعتبار حقیقت تو ؛ سایه ها را به فراموشی دادم در مقابل نور خیره کننده ی تو - فلسفه را راه به قلب نیست ، عقل را تحسین کردم و عشق را تبرک - من ضعیفم ، معنای تو را روح و روان می یابد اما ذهن تاب ندارد لبخند زد - جان نواز و روح فزا ... سرشار شد و قوت گرفت دیگر پنجره ای نبود او بود و حقیقت ک شفاف تر از هر بار یافته بودش رها کرد خود را در آغوش آن عزیز نوازش دستان آن عزیز بر روی موهایش مثل مرهمی تسکینش می داد درد را عمیق تر حس می کرد این بار مثل سربی مذاب نفود می کرد در قلبی از جنس گوشت و خون و عمیق می رفت و زلال رد پایش حس میشد در این منزل درد شیرینی بود اما درد بود درد ، درد دارد جوانی و زیبایی ترکیبی جذاب ایجاد کرده بودند دوست داشتم نگاهش کنم و چهرش رو واکاوی کنم قوس شکسته ی ابرو بالای چشم های قهوه ای و درشتش بیشتر از هر چیزی جلب نظرمو کرده بود لب های درشتی ک با گردی صورتش هماهنگی نداشت هم زیبا بود زیبایی هاش وسوسه انگیز بود صداش پیچیده بود زیر سقف همه می شنیدنش گاهی سرم رو میچرخوندم به سمت چپ - همون سمتی که اون خانم بود - اما دلم نمیکشید ک بیشتر از چند لحظه چشم هام رو روی اون چهره تلف کنم حس می کردم نگاهم حرووم میشه چند دقیقه ای یک بار کلماتی که به راحتی سر کشیدن یک لیوان از دهنش بیرون میومد ذهن همه رو متوجه اون می کرد و می خندید - بلند - گویا اصلا خودش نمی فهمید یا نمی خواست بفهمه داره چی می گه خب یک ساعت انتظار زیاد بود اما یک چنین فضایی عرصه رو داشت برای همه تنگ می کرد - زن و مرد - یک بار دیگه نگاهش کردم و چند ثانیه ای به لب هاش خیره شدم - زیبا بود - سرم رو برگردوندم دوباره کلمه ای ناهنجار فضا رو لرزوند و ملتهب کرد چشمم چرخید سمت چشم هاش - زیبا بود - اما هیچ دلم نخواست نگاهم رو معطل کنم به اون جهت زاویه ای که با محیط داشتم مرد ها رو هم در دسترس نگاهم قرار می داد مرد ها کمی مضطرب شده بودند خنده بلندش همه ی سقف رو سرشار کرد از رخوت نگاهم دوباره چرخید اما این بار نه به سمت زیبایی بلکه نظاره گر وقاحتی بودم ب بلندای یک زن سرم به دنبال نگاه متمایل به زیر شد راضی نبودم رضایتی از این دسته بندی در این اتاق نداشتم - زن ها و مردها - دو مفهوم در این عرصه ی تنگ دست به دست یکدیگر داده بودند و آغاز کردند رقصی غریب را زیبایی و وقاحت در هم می پیچیدند رقص عجیبی بود و ناموزون جمعی بود نه از اضداد اما جمع اضداد شاید - شاید - زمختی کمتری داشت زیارت خیلی متفاوت و خوشمزه ای بود پر از صفا و لذت پر از بازی روح و روان (سرور عارفانه و بهجت انگیزی داشت ) دست افشانی روح و پاکوبان ذهن بود چه ظریف و زیبا می رقصیدند با نغمه دلکشی ک جان را با خود می برد تا ناکجای لذت (خواستگاه دعا و اجابت بود ) با خود هزار بار تکرار خواهم کرد : منت خدای را عزوجل به خاطر نعمتش که به شکر اندرش مزید نعمت است (پیوند بنفشه و زیارت بود ) من در این زیارت بنفشه ها را لمس کردم می خواهم در گوش همه ی بنفشه ها زمزمه کنم زیباییشان را و بگویم به آنها که چقدر دوستشان دارم و چقدر مهربان و آرامش دهنده هستند به آن ها می گویم که رنگارنگیشان افسونم می کند ( تحکیم رابطه ای بود به وسعت زندگی در ورطه ی بدون زمان و مکان ) بی کران آرامشت را از من نگیر ای دوست که غوطه خوردن در اقیانوس آرامت مرا تسکین می دهد تو از جنس خدا هستی از تبار انسان های آزاده و خدایی که زمین را ساز شماست در گردشش بر خورشید و ماه را تب شماست در برافروختگیش از خورشید ( بتم را انتخاب کردم از امروز ) حضرت بزرگوار و خدای زمینی من از تو سرشارم در آسمان ها به دنبالت بودم غافل بودم - ببخش - از اینکه تو در زمینی گمان می کردم مدت هاست به آسمان عروج کرده ای حالا که یافتمت عاشقانه و خالصانه خواهم پرستیدت که خدایی شایسته هستی خدایا ممنونم که بتی سزاوار خواستن دارم ( در کیش مهر ) خدای زمینی ام را در قم جدا شدم مکانش زمینی است اما در هر مکان است برای من لحظه های زیارت برایم ماند یادگار زیبایی با خود آوردم سوغاتی از جنسی خیس ... قم : چقدر زیارت لذت دارد خدایا آخرین زیارتم قرار مده ! آمین خیلی وقته میخوام بنویسم اما دلم پا نمیده کلمات تو ذهنم میچرخه اما ب قلم جاری نمیشه یاد روزگاری افتادم ک دو سال تموم نتونستم بنویسم دو سال قلم رو ک دستم میگرفتم انگار دستم خشک میشد و نمیتونست حرکت کنه انگار کلمه ها باهام قهر بودند بعد دو سال ، من دوباره نوشتم ولی بسیارمتفاوت بسیار غریب با زمانی ک مشتاقانه و با شور صفحه ی کاغذی رو رنگارنگ حس کلمات می کردم اما مینویسم قول میدم خیلی زود تر از انچه ک فکر میکنم و میکنی بنویسم صفحه رو سرشار از حس کلمات میکنم باز رنگ ها همشون قشنگن
چادر مشکی گل دار رو برداشتم و همیجور که میپوشیدمش با خودم گفتم این چادر چند تا گل داره ؟ یاد ماجرای قدم میزدم - نه - راه میرفتم ، شاید هم سیر می کردم
بادی حتی نوزید سر جام ایستادم ، کمی منگ میزدم ذهنم هنوز درگیر با خیالی بود که داشت دلم رو آشوب می کرد اما مغزم فهمیده بود تغییر موقعیت داشتم برای همین ایستاده بودم و دیگه قدم برنمیداشتم شاید فقط ی لحظه ی کوتاه ، تحلیل شد تو ذهنم صدای مردونه ای که از بیخ گوشم گفت : ای جان برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم ، چادر نقش زمین بود انگار یکی پهنش کرده بود تو پیاده رو چقدر دور افتاده بود چقدر قشنگ بود ، گل های چادر چه درخششی دارند تو این نور ! ی چند تا جغله ی سیخ سیخی از اونورتر داد زدن « چادرشو باد برد » و بعد صدای خندشون با صحبتای سیخ سیخیشون قاطی شد و دور می شدند چشمم از روی گل ها به چشم ی خانم افتاد اما اصلا نتونستم تشخیص بدم مدل ابرویاش چجوریه ، مدل چونه و گونشم همین طور چشماش همراه سرش که به طرفینش تکون میخورد از نگاه من دریغ شد - کمکم می کردی ای کاش - گویا پر از سوال بود و توبیخ مغزش دوباره دلم مجال نداد ، هیاهو کرد چشم تو چشم یک عروسک شدم با چشم هایی پر از دروغ با ی پوزخندی نگاه کرد ، وقتی ی ور نیشش باز شد سرشم رفت بالاتر و چال حلقش با اون قلب جواهر نشانی که اویزون کرده بود بیخ گلوش افتاد بیرون فراموشش کردم ، دل پر تر از این حرف ها بود که بی خیال ما شه نگاهم افتاد زمین ، چادر نبود کف زمین ، روی دست هایی بود که حالا از زمین برمی خاست و چادر منو به سمتم دراز کرد دست هاش رو اورد جلو به من لبخند زد ، دلم اروم تر شد لبم باز نشد به تشکر نمیدونم لبم نافرمانی کرد یا مغز دیر اقدام کرد ، اما لب هام از من اجازه نگرفت برای اینکه جواب اون لبخند رو بده سری به تایید تکون داد و چشم انداخت به زمین بهشتی که روش قدم میزد و رفت لحظات پر شر و شوری بود با ادم ها ... ساعت 4 بعد از ظهر بود . خاله از قبل تماس گرفته بود که میاد خونمون رفته بودم بالا سماور رو روشن کنم حال خاصی نداشتم بیشتر خوشحالی بود یعنی از اون روزایی که افکار و خواطر کاری با من نداشتند زنگ بالا به صدا دراومد گوشی آیفون رو برداشتم و گفتم : کیه ؟ صدایی گفت : وا کن یک آن ، یک لحظه یا یک تایم خیلی کوتاه - خیلی کوتاه - فراموش کردم که بابا رفته و قلبم باور کرد که اون کسی که پشت دره و منتظر باز شدن در ، بابا است چه حسی بود - سرشار - اما همین که اون مدت کوتاه تموم شد یخ کردم قلبمو انگار یکی گرفت وسط مشتش و فشار داد سرم ی گیج زد چشمامو بستم و سرمو تکون دادم و در رو باز کردم تا خودمو جمع و جور کردم خیلی طول نکشید ، اما خیلی طولانی بود گذر لحظه ها خدای من ! چقدر شباهت بین این صدا و لحن با صدا و لحن بابا بود کاش اون لحظه ی کوتاه کوتاه واقعی بود یا اینکه اونقدر کش میومد تا عمر منم تموم شه مدت هاست بابا دیگه منو صدا نزده عمه گریه میکرد خیلی غصه داره ، درکش برای ما بعیده از وقتی ازدواج کرد تا فوت بابا 20 سال بیشتر گذشته و اون توی این مدت خونه ی ما نیومد، با بابا قهر بود اولا . اما بعدش شرمندگی شاید نگذاشت این فاصله از بین بره عمه گریه میکرد - هق هق - و من به عکس بابا روی ی سنگ سرد سیاه نگاه میکردم ی لایه اشک جلوی دیدم رو گرفت و دیگه بابا رو ندیدم به همین راحتی پدری نیست برای دختری تنها و تنها و تنها ، شمشیر از رو میبندند این مردان - این مردان ؟ - بذار بی ادب بشم و بگم : ( تصحیح و حذف شد ) تا بابا بود کسی حتی به پاشنه ی کفش منم نگاه نکرد چه برسه به این که بخواد کج نگاه کنه بابا گوهری بود که تا بود اصلا نمی دونستم برای من کیه و داره چکار میکنه حالا میفهمم که دختر بی بابا بی پناهه ی دوست ی روز به من گفت : اون دخترایی که خدا باباشونو ازشون میگیره ، خودش براشون پدری میکنه ! حرف قشنگی زد که به دلم نشست از اون روز هر وقت پیش خدام ی جور دیگه به خدا نگاه می کنم عین ی دختر که به پدرش نگاه میکنه
« .... چشم هایی که مرا وعده باران دادند »
از صبح عاشورا غم داشتم ، علتی مرا وا میداشت تا بدبینانه به این های و هوی های مردم بنگرم
در میان امت اسلام که سر به زیر قدم میزدم و اندیشه میکردم که چرا؟
چه شرمنده ام
دلم شعر میخواد چادر و نان افتادم
داستان از این قرار است:
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
نوشته ی
صفورا | |
مشکل از اینجاست که عزا بر حسین است
به بلندای تاریخ حسین مظلوم است
هر ماجرای کربلا برای آزاده مردی چون حسین دردی است طاقت فرسا
حسین را کشتند ،
بر بدنش اسب دواندند ،
همسر و فرزندان او را آواره دیار غریب کردند ،
تشنه اش کشتند ،
اصغرش را - پاره ای از تنش را - در آغوش او کشتند ،
اکبرش را - جوان خوش برو بالایش را که نظاره گر لحظه های اوج او بوده - در مقابل چشمانش کشتند ،
عباسش را دست بریدند و کمرش را شکستند ،
سکینه اش را سیلی زدند ،
به خواهرش که آزاده زن گلستان علی و زهرا بود بی حرمتی کردند ،
یتیم برادرش را کشتند ،
...
و شد این چنین چون اینان عده شان اندک بود در مقابل شمار دشمن و آزاده بودند در مقابل خواست خفت بار دشمن سر فرود نیاوردند _ فقط همین _
این ظلم بود که بر عده ای اندک چنین تازیده شود ،
ظلم بود که بر بچه ها و زنان چنان رود
حسین را ظالمانه کشتند - قبول
اما ما با حسین چه کردیم ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
آیا کافی است آن هم به نحو علت تامه که بر سرو سینه بکوبیم و سیاه بپوشیم تا یاری گرش باشیم؟
بهشت شهدا که رفته بودیم از دور به دسته های عزاداری نگاه می کردم ، زنجیر ها که بالا رفت اشک من را همراه خود به زیر آورد ، دلم سوخت که چرا این همه عزای آزاده مردی که از او داغی در سینه های این امت است بی ثمر است ، این همه انرژی چرا چنین هدر می رود و در اجتماع شیعه مسیر ساز نیست ، طنز تلخی در نمایش بود
مشکل از سلسله و سلسله جنبان محبت حسین نیست ، عاشورا درس زندگی شرافتمندانه است برای زن و مرد ، پس چرا ؟ چرا ملتی که عشق حسین آزاده در دلهاشان غوغا می کند چنین آزادگی را زیر پا می گذرارند در پیچ و خم زندگی خود ؟
و این تنها اشکی بود که در عاشورای امسال چشمانم را خیس کرد با این اندیشه که ما همه دلگرم عزاداری و به سرو سینه کوفتن برای حسینیم و سرگرم این سوز و گذاز و حسین تنها است در کربلا ...
به یقین اگر در همین لحظه و میان این جمعیتی که اگر کسی پایش بلغزد در زیر پای آنها له می شود ، حسین با کاروان پر رونقش بیاید و ندا در دهد « هل من ناصر » هیچ از این جمع نخواهد ماند با او ، مطمئنم
در ره منزل لیلی که ... شرط اول قدم ان است که پاکباخته باشی
امسال فقط بر تنهایی حسین گریه کردم و الا حسین خوش درخشید و رفت
نتیجه کردم : حسین و کشته شدنش که گریه ندارد ؛ ما فقط بر این میگرییم که حسین -این عزیز- را کشتند و ...
اگر این عزاداری ، ماتم بر گناهان باشد آن وقت عزاداری ثمر میدهد و انسان ساز خواهد شد
حسین را قبایح گناهان کشت ، همانگونه که حسین جسم نبود و ارزشش با معنویاتش و اخلاقش و دیدگاهش بود ، آن که او را سر برید جسم شمر نبود که روح گناه آلود و کوربین او بود ، پس چه گریه بر جسم حسین؟ چه لعنتی بر جسم یزید؟ هر چه بود گناهان و حماقت بود که حسین جسم را فدا کرد تا از چیرگی آنان بر انسان ها پیش گیرد
و حسین هر روز و هر لحظه لباس رزم بر تن دارد و از من و تو یاری می جوید بر یاریش در این رزم دمادم
با خود می اندیشم - این تو و خودت - صفورا از کدام دسته کربلائیانی ؟
- نه به همه مقدساتی که در قلبم مرا گنجینه اند من در صف مقابل حسین نیستم و نخواهم بود
- خب ، از کدام دسته حسینیانی؟
- چه شرم آور است این اعتراف ! گمانم از انهایم که حسین را در خیمه اش تنها گذاشته ام
- این همه ادعایت از چه بود ؟ آزادگی را همیشه ستودی و وصلش را خواستی ! حالا می گویی آزادگی را تنها گذاردی ؟ آن هم با انتخاب خودت؟
- نه ، من نرفتم که نیایم ، اما سر در پی شیطنت ها و بی هوایی ها رفتم که بگردم ، چون آمدم حسین را کشته بودند -----------------دیر رسیدم --------------------
و اینگونه است که هر کس به نوعی از قافله حسین باز مانده است
و خدایا هرگز مباد که من خواسته یا نخواسته در اردوی یزیدیان باشم که وای بر من و دلم و وای بر صفورا
نوشته ی
صفورا | |
دلم میخواد ی چیزی بنویسم اینجا از دلم
ولی هیچ پیدا نمیکنم کلمه ای رو که راضی بشم از نوشتنش
با خودم میگم برای چی حالا میخوای بنویسی
نه جواب درست رو پیدا میکنم و نه راضی میشم به ننوشتن
می خوام برم سراغ شعر
بلکه پیدا کنم حسم رو
نمیدونم چقدر ممکنه طول بکشه تا پیداش کنم
اما حتما اینجا خواهم نوشت
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
نوشته ی
صفورا | |
